حكيم ابوالقاسم فردوسى
1125
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز مژگان فرو ريخت خون مادرش * فراوان به ديوار بر زد سرش ازان پس چو آمد بمام آگهى * كه تيره شد آن فرّ شاهنشهى جهاندار طلخند بر زين بمرد * سر گاه شاهى بگو در سپرد همى جامه زد چاك و رخ را بكند * بگنجور گنج آتش اندر فگند بايوان او شد دمان مادرش * به خون اندرون غرقه گشته سرش همه كاخ و تاج بزرگى بسوخت * ازان پس بلند آتشى بر فروخت كه سوزد تن خويش بآيين هند * ازان سوگ پيدا كند دين هند چو از مادر آگاهى آمد بگو * بر انگيخت آن بارهء تيز رو بيامد ورا تنگ در بر گرفت * پر از خون مژه خواهش اندر گرفت به دو گفت كاى مهربان گوش دار * كه ما بىگناهيم زين كارزار نه من كشتم او را نه ياران من * نه گردى گمان برد زين انجمن كه خود پيش او دم توان زد درشت * ورا گردش اختر بد بكشت به دو گفت مادر كه اى بدكنش * ز چرخ بلند آيدت سرزنش برادر كشى از پى تاج و تخت * نخواند ترا نيكدل نيكبخت چنين داد پاسخ كه اى مهربان * نشايد كه بر من شوى بدگمان بيارام تا گردش رزمگاه * نمايم ترا كار شاه و سپاه كه يارست شد پيش او رزمجوى * كرا بود در سر خود اين گفت و گوى بدادار كو داد و مهر آفريد * شب و روز و گردان سپهر آفريد كزين پس نبيند مرا مهر و گاه * نه اسب و نه گرز و نه تخت و كلاه مگر كين سخن آشكارا كنم * ز تندى دلت پر مدارا كنم كه او را بدست كسى بد زمان * كه مردم رهايى نيابد ازان كه يابد بگيتى رهايى ز مرگ * و گر جان بپوشد بپولاد ترگ چنان شمع رخشان فرو پژمرد * بگيتى كسى يك نفس نشمرد و گر چون نمايم نگردى تو رام * بدادار دارنده كوراست كام كه پيشت به آتش بر خويش را * بسوزم ز بهر بدانديش را چو بشنيد مادر سخنهاى گو * دريغ آمدش برز و بالاى گو به دو گفت مادر كه بنماى راه * كه چون مرد بر پيل طلخند شاه مگر بر من اين آشكارا شود * پر آتش دلم پر مدارا شود پر از درد شد گو بايوان خويش * جهان ديده فرزانه را خواند پيش بگفت آنچ با مادرش رفته بود * ز مادر كه بر آتش آشفته بود نشستند هر دو بهم راى زن * گو و مرد فرزانه بىانجمن به دو گفت فرزانه كاى نيكخوى * نگردد بما راست اين آرزوى ز هر سو بخوانيم برنا و پير * كجا نامدارى بود تيزوير ز كشمير و ز دنبر و مرغ و ماى * و زان تيزويران جوينده راى ز دريا و از كنده و رزمگاه * بگوييم با مرد جوينده راه [ بازى شطرنج ساختن از بهر مادر طلحند ] سواران بهر سو پراگند گو * بجايى كه بد موبدى پيش رو سراسر بدرگاه شاه آمدند * بدان نامور بارگاه آمدند